حکایت مرد نساج(کابرای جوله

The image “http://freehostpicture.com/images/59738543436386006930.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

ادبیات داستانیحکایات بلندیست از قهرمانیها و فداکارییها ی افرادیکه بر آمده از یک قوم و ملت هستند.در (ایلیاد و ادیسه ) هومر آشیل را نماد پهلوانی و شکست ناپذیری آورده است. در ایران فردوسی توسی رستم را به عنوان جهان پهلوان شکست ناپذیر ایران و توران به میان آورده است وبه تمجید و توصیف قهرمانیها و دلاوریهای او پرداخته است . جدا از شیوه داستان سرایی و اسطوره سرایی یک نوع دیگر از داستاننیز وجود دارد که در بطن زندگی مردم نهفته است که به داستانهای کوتاه معروفند. از صاحب سبکترینسردمداران آن در ایران کسانی چون محمد علی جمال زاده و صادق هدایت که آثار متعددی را به این شیوه داستان سرایی به جا گذاشته اند.

در درون مرزهای این مملکت اقل گویش ها و اقل نژادهایی نیز وجود دارند که نحوه داستان سرایی خاص خودشان را دارا هستند . یکی از این اجتماعات انسانی که در کشور ما قرار دارند اورامنان هستند که هرچند بعنوان یکی از گروه های دیگر نژاد کرد بشمار می آیند اما با این وصف یچیدگی های ساختاری زیادی را میتوان در بطن شانمشاهده نمود . حکایات فولکلور و عامیانه پر محتوایی که در میان اورامان وجود دارد بصورت سینه بسینه پس از هزاران سال همچنان دارد توسط افراد این ناحیه روایت میشود .لذت واقعی این داستانها را می شود در شب های سرد و برفی زمستان در زیر سقف های چوبی بام های پلکانی اورامان و در کنار بخاری های چوبی خانه از زبان پدر بزرگان و مادر بزرگان پیر که پینه های دستهایشان یاد آور سختی و مشقت گذشته شان بوده است می توان جستو جو کرد.داستانی که اینجانب گرد آوری کرده ام بصورت شفاهی بوده و هیچ گونه منبع نوشتاری در مورد ان صدق نمیکند.اگر با نگاهی شگرف این حکایت پر محتوا را مورد بررسی قراردادنکات بسیار مهمی راجع به دوران قدیم اورامان دستگیر خواننده میشود . برداشت نهایی داستان بسلیقه خودتان است

حکایت مرد نساج(کابرای جوله)

در روزگاران بسیار دور در یکی از روستا های اورامان زن و مردی در کنار هم زندگی می کردند.مرد خانه به حرفه (جو له یی) و یا نساجی مشغول بوده و گلیم و جاجیم می بافته و با کمک آن امرار معاش می کرده است .از قضا زن او روزی برای آوردن آب به سر چشمه رفته اما می بیند که چشمه شلوغ بوده و اهالی روستا نیز کوزه هایشان را برای آوردن آب به انجا برده اند . زن ساعات زیادی را در نوبت می ایستد تا به او آب برسد ولی زن ملای ده از راه می رسد و بدون نوبت به او اجازه می دهند تا مشکش را پر از آّب کند . زن نساج هم می خواهد همین کار را انجام دهد ولی زنان این اجازه را به او نمی دهند و می گویند باید داخل صف بایستدتا نوبت او بشود . او هم با قهرو ناراحتی بخانه رفته و از شوهرش گلایه می کند که امروز این اتفاق برای من افتاده است ( یا مه وی مه لا یا ته لاقم گه ره کا) تو هم باید ملا شوی. تا همه مردم به ما هم احترام بگذارند و نساج را تهدید می کند که اگر این کاررا نکند از او طلاق می گیرد نساج بخت بر گشته هم در فکر فرو رفته و به فکر متقاعد کردن زنش میفتد که او راضی نمی شود و الا و بالله می خواهد شوهرش ملا شود.مرد نساج نیز می گوید: آخر زن هر چیز اصولی دارد و من از ملایی هیچ نمی دانم نه عربی خوانده ام و نه آیاتی را از حفظم و اصلا نه سواد دارم. زن هم به او یک کتابچه پاره و قدیمی می دهد و می گوید: یک (عبا) بپوش و این کتاب را زیر بغلت بگذار .او هم با هزار اصرار توسط زنش قبول کرده و به شهری دیگر می روند .آنها به نزدیکی ورودی شهر میرسند که چند نفر سواره به آنها نزدیک شده و می گویند که از پادشاه شهر ما چند عدد یاقوت گرانبها را دزدیده اند و تو باید آنهارا برای ایشان پیدا کنی و گرنه کشته خواهی شد.مرد نساج می گوید آخر چرا من باید دزد را بشناسم و آنها می گویند آخر تو ملایی و همه چیز را می دانی ملا هم به فکر فرو رفته و بدون هیچ قصد و منظوری می گوید : باشد ولی 40 هندوانه برای من بیاورید و 40 روز به من فرصت دهید. زن می گوید دیوانه منظورت از این کار چه بود. او میگوید من منظوری نداشته ام ولی با گفتن این حرف به سربازان حاکم آنها فکرمیکنند که من ملای عالمی هستم و چند روز دیگر که مجال فرار پیدا کردیم یواشکی اینجا را ترک میکنیم .زن هم که خودش و شوهرش را بیچاره کرده است در جواب او میگوید :مرده شور تو را ببرد با این علمت که تا ما را به کشتن ندهی دست بردار نمی شوی .مرد میگوید بگذار چندتای آنها را در طی چند روز بخوریم نصفه های راه فرار می کنیم و از شهر می رویم. از قضا جواهرات سلطان را یک گروه 40دزد برده اند وآنها از اتفاق اخیر با خبر شده که هیات حاکم فردی را برای پیدا کردن یاقوتها معین نموده است . یکنفر از دزدها برسر بام خانه مرد نساج می رود که در حال بریدن هندوانه است.مرد نساج هنگامی که اولین هندوانه را نصف می کند با خودش می گوید: ( جه چله ی یوشا)ازچهل تا یکی شون . فرستاده دزد ها هم ترسیده و فکر می کند منظور مرد نساج او بوده که به عنوان یکی از چهل دزد او را پشت بام خانه شان دیده است .او هم پیش سرکرده دزدهارفته و موضوع را گزارش می دهد . فردا شب 2 نفر از دزد ها بر فراز خانه مرد نساج می روند و او در حال بریدن دومین هندوانه بود و مرد نساج میگوید : (جه چله ی دوی شا)از چهل تا دوتاشون. دزدها هم می ترسند و فکر می کنند منظور نساج متوجه آنها است ولی نمی دانستند منظور او دو نفر از چهل تا دزد نبوده و چهل هندوانه بوده .مجددا آنرا به سرکرده خود گزارش داده و او هم به شرط آنکه ماجرای دزدی را به پادشاه نگویند خلعتی بزرگی از جواهر به مرد نساج می دهد .او هم وقتی با این اتفاق رو به رو می شود گیج و مبهوت قضایا شده ولی زنش با زیرکی تمام خودشان را آگاه بر اتفاقات نشان می دهند .اوهم پیش پادشاه رفته و جواهراتش را پس می دهد. پادشاه هم به او هزار سکه می دهد و مرد نساج هم از مرگ حتمی نجات پیدا میکند. طی چند سالی که ملا با زنش در روستا های متعدد اورامان سکونت گزیده اند مسائل زیادی را بچشم دیده و با بخت و اقبال آنها را حل میکنند. در آن ایام که او و زنش در دهات اورامان بودند نام و آوازه او در همه جا پیچیده و به عنوان ملایی دانا بر همه چیز معرفی شده و از دور ونزدیک برای دیدنش می آمدند . از قضا ملاهای دهات اورامان برنامه ای را برای سخنرانی او در مسجد قدیمی شهری که مرد نساج در آنجا بوده تدارک می دهند. فردا روز که مرد نساج به مسجد می رود تا برای حضارحرف بزند از آن همه جمعیت و انسانهای دانشمند که آنجا هستند ترسیده و از منبر پایین آمده و فرار می کند .مردم هم به دنبال او می دوند , و وقتی که مردم از مسجد بیرون می دوند مسجد فرو میریزد .آنگاهتمام ملایان و مردم کار او را از روی داناییش دانسته که به بیرون فرار کرده. چون که می دانسته مسجد فرو می ریزد و نمی توانسته به تک تکشان بگوید که فرار کنید . وزمانی هم که به او میگفتند شما چطور فهمیدی که مسجد فرو میریزد گفته بود این چیزا رو من بر اثر زیاضت فهمیده و در کتابمم بهش اشاره شده بود در حالیکه او هیچ سوادی نداشته است . مردم از آن به بعد برای مرد نساج و زنش احترام زیادی قائل بودندو برای ایشان خلعتی و پول می بردند.او و زنش یک عمر با آرامش زندگی کردند و زن نساج بعد از آن همه اتفاقات برگشت و به او میگوید :(مه ر نه واتم بوه به مه لا)مگر نگفتم برو ملا شو .این داستان کوتاه نمونه ای از داستانهای قشنگ دراورامان است که به علت زیاد بودنش قسمت هایی از آن را حذف نموده ایم .

/ 0 نظر / 21 بازدید